عشق واژه ای آشنا برای همه موجودات است. عشق همیشه در ذرات انسان بوده و از آغاز آفرینش این عشق به همراه آدمی در سرشت او نهاده شده است. اما همین عشق میتواند دارای کمیت و کیفیت های گوناگونی باشد.
کد خبر: ۱۶۴۷۳۸
تاریخ انتشار:۱۰ تير ۱۳۹۹ - ۰۰:۴۸ - 30 June 2020
معرفی سه مجموعه شعر زیبا که بیانگر داستان ها برای شما هستند 

منظومه لیلی و مجنون

منظومه لیلی و مجنون از شاعر گرانقدر پارسی یعنی نظامی گنجوی است که به خمسه نظامی نیز معروف است و در اینجا به شما پیشنهاد می‌دهیم خواندن دیوان اشعار و زندگینامه نظامی را از دست ندهید. بی شک بارها نام لیلی و مجنون را شنیده اید و داستان دلدادگی مجنون را تا حدودی بدانید. این چند بیت میتواند از جمله شناخته شده ترین ابیات این منظومه باشد که شاید بارها و بارها در دوران زندگی شنیده یا حتی خود آنرا به کار برده باشید. 

عشق واژه ای آشنا برای همه موجودات است. عشق همیشه در ذرات انسان بوده و از آغاز آفرینش این عشق به همراه آدمی در سرشت او نهاده شده است. اما همین عشق میتواند دارای کمیت و کیفیت های گوناگونی باشد. این ابیات بیانگر قصه عاشقی لیلی و مجنون است که بی شک از بهترین و بی نظیرترین منظومه های عاشقانه در همه اعصار خواهد بود. نظامی گنجوی در منظومه لیلی و مجنون برای اولین باز این داستان زیبا را به صورت شعر نگاشته است.

لیلی دختری زیبا از قبیله عامریان بود که  مجنون پسری زیبا از دیار عرب پس از آشنایی او دلباخته لیلی شد و در نهایت قصه دلدادگی آنها پنهان نماند. پدر لیلی به خواستگاری مجنون جواب رد داد. چون نه تنها پدر لیلی بلکه همه قبیله عامریان با این وصلت مخالف بودند. اما مجنون از درخواست خود دست نکشید و در نهایت سر به کوه و بیایان گذاشت.

در برخی مطالب نقل شده است که در بخشی از داستان لیلی نذر کرده بود که یک شب به مردم فقیر طعام دهد. مجنون هم در صف ایستاد که از دست لیلی غذا و شیر بگیرد ولی هنگامی که نوبت به مجنون رسید لیلی ظرف مجنون را میشکند تا به او بفهماند که او را شناخته است و مجنون این ابیات را میخواند. 

عجب چابک غزالی هست لیلی ، که زود از دام عشقم جست لیلی
گلی دیدم ولی خارش ندیدم ، به هر خاری دلم را بست لیلی
چه بزمی بود بزم دل شکستن ، شکستم تا شود سرمست لیلی
اگر با من نبودش هیچ میلی ، چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟ 

معرفی سه مجموعه شعر زیبا که بیانگر داستان ها برای شما هستند

شعر آرش کمانگیر 
 
آرش کمانگیر یا آرش کمانکش یا آرش تیرانداز یکی از کهن اسطوره های ایرانی است. که پس از پایان جنگ ایران و توران به عنوان کماندار ایرانی برای شناسایی مرزهای ایران و توران انتخاب شد تا بر بلندای کوه دماوند رفته و تیری پرتاب کند و کجا تیر او فرود آمد به عنوان مرز ایران و توران در نظر گرفته شود.

 یک پژوهشگر تاریخی درباره آرش کمانگیر نقل کرده است که آرش کمانگیر نیاز همه انسان ها است که در هر برهه ای از زمان به یک آرش و یک قهرمان نیاز خواهیم داشت. آرش نمادی از امید و گشودن راه است. در شاهنامه فردوسی نیز از او با سرفرازی نام برده است.

در جود آرش پهلوانی و فداکاری دیده میشده که باعث شده نویسندگان بزرگ و باستانی ایران نام و داستان او را در کتب و اشعار خود روایت کنند.

شعر آرش کمانگیر سروده سیاوش کسرایی است و راز ماندگاری و جذابیت این شعر این است که به نوعی مردمی است و کسرایی این حماسه را در قالب شعر ساده و زیبا سروده تا برای مردم قابل فهم باشد و آن را جزو اشعار زیبا درباره زندگی که خواندن آنها شما را تحت تاثیر قرار می‌دهد بدانیم و ارج نهیم.

در زیر بخشی از شعر آرش کمانگیر سروده سیاوش کسرایی که با شنیدن آن به یاد این داستان می افتیم را خواهیم دید.

برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
 بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟
آنک، آنک کلبه ای روشن،
روی تپه، رو به روی من ...
 در گشودندم.
مهربانی ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعله ی آتش،
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:
«...گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و نا گفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ های گل؛
دشت های بی در و پیکر؛
 سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛ 
...

معرفی سه مجموعه شعر زیبا که بیانگر داستان ها برای شما هستند

افسانه پلنگ و ماه 
 
 افسانه پلنگ و ماه داستان قدیمی است از آن دسته داستان هایی که شاید مبدا و منشاء آن به طور واضح و روشن مشخص نباشد.

مرحوم حسین منزوی این غزل زیبا را درباره پلنگی را به تصویر کشیده است که میخواهد به چیزی دست پیدا کند که تابحال نه خودش و نه پلنگ دیگری به آن نرسیده است و فاجعه زندگی پلنگ وقتی شروع میشود که میپندارد در جهشی از فراز قله میتواند به ماه دست پیدا کند. حتی در افسانه ای چینی چنین گفته شده است که پلنگ ها وقتی به بلوغ کامل میرسند و به هر چیز که خواسته اند رسیند، آنگاه به مرتفع ترین نقطه قله رفته و برای به دست آوردن ماه تلاش میکنند چون فقط تا آن زمان ماه است که طعم مرگ آفرین پنجه آنان را نچشیده است. در این افسانه گفته شده که بیشتر پلنگ های دیگر هم به همین شکل مرده اند و دره های جهان پر از پلنگان مرده  در راه دستیابی به ماه که استعاره ای از خوشبختی است که هیچ پلنگی به آن نرسیده و نخواهد رسید.

بخشی از این شعر زیبا سروده حسین منزوی را در زیر میخوانید که شنیدن و خواندن این شعر همیشه یادآور این داستان افسانه ای و زیبا برای همگان خواهد بود. و میتوان این کتاب را جزء مهمی از اشعاری دانست که در روزهای سخت زندگی به کمک شما خواهد آمد و در این مقاله به آنها اشاره شده است.

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود 
و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد 
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود
گل شکفته! خداحافظ، اگرچه لحظه دیدارت 
شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیـم آری، موازیان به ناچاری 
که هر دو باورمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل‌یشه، بهانه ‌اش نشنیدن بود
چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود



بازگشت به ابتدای صفحه
ارسال به دوستان
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
روایت تصویری
نگاه دوم
پیشنهاد سردبیر
پربازدیدها