به گزارش روزپلاس، اگر بُعد ثابت سیاست خارجی آمریکا در عدم ورود اولیه به جنگ، ناشی از عدم وجود اراده و «نخواستن» باشد، بُعد دوم مربوط به عدم وجود توان و «نتوانستن» است.
ورود آمریکا در جنگهایی که دیگران به راه انداختهاند، بصورت تاریخی مرسوم و معمول نیست. تنها در مواقعی که منافع مستقیم این کشور مورد تهدید قرار گرفته و یا موازنه در سطح کلان در معرض تهدید قرار داشته، آمریکا اعلان جنگ کرده است.
این واقعیت که «جنگ» سیاست خارجی آمریکا را بسیار پرهزینه کرده است، باعث شد تا ایده «سیاست خارجی برای طبقه متوسط» شکل بگیرد و در دولت جو بایدن به عنوان یک رویکرد محوری دنبال شود.
شعار «پایان جنگ های بیپایان» و پیگیری ایده «سیاست خارجی برای طبقه متوسط» منجر به یک رویکرد انقباضی در سیاست خارجی ایالات متحده شده است. این رویکرد موجب شده که واکنش این کشور نسبت به بحران اوکراین انفعالی و حداقلی باشد.
واکنش انفعالی آمریکا نسبت به بحران اوکراین از دو منظر قابل بررسی است؛ اول اینکه نسبت سیاست خارجی این کشور با جنگ به گونه ای است که در طول تاریخ به ندرت در جنگ هایی که دیگران به راه انداخته اند ورود کرده است. این ورود نیز آنگونه که در جنگ های جهانی اول و دوم اتفاق افتاد زمانی بوده که تحت تاثیر تحولات جنگ منافع مستقیم ایالات متحده مورد تهدید قرار گرفته و یا اینکه موازنه در سطح کلان تغییر پیدا کند. دوم مربوط به بعد متغیر سیاست خارجی آمریکا است که طی سالهای گذشته در قالب شعار پایان جنگ های بی پایان و ایده سیاست خارجی برای طبقه متوسط متجلی شده است.
در این چارچوب توانایی نقش آفرینی آمریکا در جهان خارجی منوط به تقویت مکانیسم های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی این کشور در داخل با تمرکز بر طبقه متوسط مفروض قرار داده می شود. لذا ورود به بحران اوکراین نه تنها با این ایده تعارض دارد، بلکه موجب تضعیف بیش از پیش مولفه های اقتصادی و حتی سیاسی و اجتماعی قدرت ایالات متحده خواهد شد.