به گزارش روزپلاس، کافی بود که خود را در یک کشور اروپایی یا آمریکای شمالی، مقابل یک تریبون، دوربینها و جمعی از حضار «خارجی» می دید. آنگاه به طور خودکار در ناخودآگاه او این فرمان صادر می شد که بهترین و مطلوبترین کنش و موضعگیری، گفتن از «طفلکی» بودن و «گناهی» بودن مردم ایران، علاقه و عشق انها به ارتباط با غرب و افزودن رنگ و لعاب سانتیمانتال و احساساتی است تا حضار «متمدن» را منقلب کنیم.

در نیمهی دوم دهه هفتاد شمسی، زمانی که به «عصر اصلاحات» موسوم شد، همراستا و همسو با شعارها و اولویتهای سیاسی دولت وقت مبنی بر ارتباط با دنیا و تنشزدایی و گفتگو، در حوزه فرهنگی هم برخی مولفهها و موتیفها مخرج مشترک فعالیتهای این حوزه شد. این که آثار هنری و فرهنگی و پایوران این حوزه باید «صدای ایران و ایرانی را به گوش جهانیان برسانند»، شعار و دعوی رایج روز بود. البته، به واسطهی این که بنیان و مبنای حاکم بر این سنخ شعارها، یعنی بنمایهی غالب بر ذهن دستاندرکاران دولت وقت این بود که ایران باید نظم حاکم بر دنیا بعد از فروپاشی اتحاد شوروی(1991) را بپذیرد و در قالبهای تعیین شده از سوی غرب به یک بازیگر «نرمال» تبدیل شود، طبعا منظور حقیقی پشت واژهی «گفتگو»، ابدا مکالمه و کنش دوطرفه نبود، بلکه اصولا ایران حرفی برای گفتن به جهان «آزاد» و «پیشرفته» نداشت، و اگر غربیهای چشمآبی و موبور ایران را اصولا به حساب می آوردند و با بزرگواری و لطف صرفا «صدای » ایرانیجماعت را می شنیدند، جای خوشحالی و مسرت داشت!

موتیف و اتمسفر حاکم بر این نوع «گفتگو»ی کذایی هم اینگونه بود که اگر یک سیاستمدار، نویسنده، کارگردان، بازیگر و...در محفل و رویدادی خارجی شرکت می کرد و می توانست با متنی احساسی(و اگر شد صدایی لرزان و بغض و چند قطره اشک)، به مخاطبان و مستمعان «سطح بالا» و «متمدن» بقبولاند که ما مردمی «گناهی» و «طفلکی» هستیم که نه تنها عقبمانده و دور از تمدن نیستیم، بلکه کلی فرهنگ قدیمی و حافظ و سعدی و تخت جمشید داریم و عاشق غربیها هستیم و از بابت خرابکاری و «ُسرکشی» حکومت خودمان هم کلی شرمسار هستیم و احیانا دل مستمعان موبور و چشمآبی را به حال خودمان سوزاندیم و آنان را احساساتی کردیم، آن وقت است که "صدای ایرانیها را به گوش جهانیان رساندهایم" و رسالت فرهنگی خودمان را محقق ساختهایم.

اینگونه بود که یک نوع عقده حقارت جمعی شکل گرفت که می شد نام آن را «صدای ملت ایران رو به گوش جهانیان برسونیم» یا «صدای مردم ایران در فلانجا باشیم» نضج گرفت و پرورده شد و به یک «هنجار» در مواجهه با موبورهای چشمآبی مبدل گشت. به این مفهوم که نمایندگان فرهنگی و هنری و بعضا حتی سیاسی ما، کافی بود که خود را در یک کشور اروپایی یا آمریکای شمالی، مقابل یک تریبون، دوربینها و جمعی از حضار «خارجی» می دید. آنگاه به طور خودکار در ناخودآگاه او این فرمان صادر می شد که بهترین و مطلوبترین کنش و موضعگیری، گفتن از «طفلکی» بودن و «گناهی» بودن مردم ایران، علاقه و عشق انها به ارتباط با غرب و افزودن رنگ و لعاب سانتیمانتال و احساساتی است تا حضار «متمدن» را منقلب کنیم.

اما واقع امر این است که اظهار «عجز» و «درماندگی» و به اصطلاح فرنگی، «شستن رخت چرکهای خانه جلوی دید همسایه»، نه تنها احترام و علاقهای واقعی در مخاطب خارجی ایجاد نمی کند، که اثر کاملا معکوس می گذارد. هیچکس در هیچجای دنیا، از این که یک رفتار ثابت و قالبی و قراردادی از مردمان یک سرزمین خاص ببیند و مرتب از زبان آنانن شِکوه و گلایه و چسناله بشنود، اصطلاحا "حال نمی کند."

ذکر این نکته جامعهشناختی و روانشناختی بد نیست که در دهه 1990، ساکنان اروپای غربی و آمریکای شمالی در اوج احساس تفوّق و برتری و پادشاهی بر دنیا بودند. اتحاد سوسیالیستی شوروی، به عنوان بزرگترین رقیب ایدئولوژیک فروپاشیده بود. دوره، دوره جهان تکقطبی بود. از لحاظ اقتصادی هم با فراگیری شبکه جهانی نت و تجارت الکترونیک(که اصطلاحا به دوران رونق دات کام شهرت دارد)، فضای رونق و فراوانی در غرب بود. از نگاه استراتژیک، تحت لوای تئوریهای فرانسیس فوکویاما مبنی بر فرارسیدن غایت تاریح با هژمونی نظام جهانی «لیبرال سرمایهداری»، طراحان و حامیان «نظم نوین جهانی» در اوج شعف و سرمستی بودند. در چنین فضایی، سینماگران و اهل فرهنگ و هنر غربی، که خود را نمایندهها و چشم و چراغ یک فرهنگ برتر و مسلط می دیدند، بدشان نمی آمد از دهان نمایندگان فرهنگهای «مغلوب» و جوامع «جهان سومی» و «توسعهنیافته»، نک و ناله بشوند و حسّ غرور فرادستانهاشان قلقلک داده شود!

لیکن پس از افتضاح حمله به افغانستان و عراق، بحران مالی 2008، افتضاح حمایت غرب از گروههای تکفیری با هدف تغییر نقشهی غرب آسیا، برملا شدن رازهای سیاه تمدن غرب توسط شبکههای اجتماعی و رسانههای فراگیر و شهروندخبرنگاران و در یک کلام بیرون ریختن گند و کثافت «نظم نوین جهانی»، دیگر بساط این نوع کمدی-فانتزی «گفتگوی تمدنها» جمع و ذات «جنگلی» و «رازبقایی» دنیا به صراحت عیان شد. دیگر کسی حوصله نک و ناله شنیدن در رویدادهای مثلا «فرهنگی» نداشت.


اصولا رویدادها و فستیوالهای هنری و سینمایی همچون کن، بیش از آن که محلی برای تبادل فرهنگی و «گفتگوی تمدنی» باشند، محلی برای گردآمدن سلبریتیها، خوردن و آشامیدن ماکولات و مشروبات فرانسوی و البته عیاشیها و محافل عشرتجویی پشتپرده، با هدف انفجار «آدرنالین» و بیرون آوردن سینماگران از «کسالت» کاری است. دربارهی پشتپردههای سیاه و تاریک فستیوالهایی چون کن، ارتباط قاچاقچیان انسان با برگزارکنندگان این «رویداد»(با هدف تامین بردگان جنسی کم سن و سال اروپای شرقی برای تفریحات جنسی و فانتزیهای تاریک سلبریتیها)، برگزاری مناسک(ریچوآل) مخفی با هدف کسب «قدرت» و «موفقیت» و مهمانیها و نوشخواریهای عجیب و غریب و افراطی گزارشها و مقالات زیادی توسط ژورنالیستهای فرانسوی و غیرفرانسوی نوشته شده است.

بدیهی است که این سلبریتیها و اهالی مشهور و معروف عالم سینما و موسیقی، ترجیح می دهند که شومنهای بددهن و هرزهدهان که شوخیهای رکیک می کنند، بساط سرگرمی و عشق و حال آنان را فراهم کنند. خبرنگاران پوششدهنده هم تقریبا قریب به اتفاق به دنبال کسب خبرهای «داغ»، دربارهی ارتباط فلان بازیگر با فلان بازیگر، مدل لباس و آرایش فلان سلبریتی، یا گرایشهای جنسی فلان خوانندهی راک حاضر در فستیوال هستند. بنا بر این، اصولا هیچکس حقیقتا و واقعا به دنبال شنیدن «ٌصدای» مردم فلان کشور نیست و تازه بشنود هم قرار نیست کاری صورت دهد و اصولا در حیطهی اختیار و مسوولیتهای او هم نیست که کاری انجام دهد. در واقع «رساندن صدای مردم» با استفاده از تریبون فلان رویداد، بیشتر یک فانتزی در ذهن مردم کشور ما و کشورهایی مشابه کشور ما(به لحاظ فرهنگی) است، نه یک واقعیت میدانی.

در چنین فضایی، طبعا انتخاب خانم «زهرا امیر ابراهیمی»(که ظاهرا نام کوچک خود را به «زر» تغییر داده است) برای بازی در فیلم «عنکبوت مقدس»، به عنوان بهترین بازیگر زن فستیوال کن، همچون مراسم یک «برّه کشان» برای فانتزیپردازان بود و گمان بردند که فتحالفتوحی فرهنگی صورت گرفته و بالاخره «صدای مردم ایران» به گوش جهانیان رسیده است. دستکم چند سالی هست که دیگر بخش عمدهی خبرنگاران سینمایی و حتی تودههای مردم در خود غرب می دانند که در انتخاب فیلمها و افراد برای گرفتن جایزه در جشنوارههای سینمایی، بعضا معیارهای هنری در آخر لیست اولویتها هستند و «ُسیاسیکاری» و «سیاستبازی» در برجسته کردن فیلمها و چهرهها بعضا از صراحت به وقاحت می رسد. سال گذشته، وقتی درست همراستا و هماهنگ با دستور کار جهانی برای حقنه کردن ترا-جنستیها و انحرافات جنسی به دنیا به عنوان «هنجارهای» جدید هویت جنسی، نخل طلای سال گذشته به فیلم متعفن و وقیحانهی «تیتان» رسید، یا وقتی همه می دانند که برای آنکه در چند سال اخیر، فیلمی نامزد اسکار بهترین فیلم شود، باید حتما شخصیت اول آن سیاهپوست یا اقلیت نژادی یا تراجنستی یا همجنسباز باشد، دیگر دم زدن از معیارهای هنری و شایستگیهای فنی یک جوک بیمزه بیش نیست. بگذریم از این که در همه این سالها، خانم امیرابراهیمی را به عنوان ابزاری برای ملامت و سرزنش مردم ایران و متهم کردن ایرانیها به بیاخلاقی و فساد در چشم ما فرو کردند و از او یک «قربانی» جامعه ایرانی ساختند و حالا با دادن جایزه به او، شاهد سیل اظهارات و مواضع دچار خودتحقیری و خودزنی از سوی فعالان رسانهای و شبکههای اجتماعی وطنی هستیم.

اولا، که ماجرای انتشار فیلم خصوصی هر فردی، یک کار شنیع و ضداخلاقی است و قطعا خانم امیرابراهیمی از این بابت ضربه روحی و فکری بدی خوردند. اما باید در نظر داشت که آن ویدیو توسط یکی از دوستان نزدیک همین خانم، یک بازیگر تئاتر، از روی سیستم رایانه این خانم سرقت و منتشر شد. نکته قابلتامل این که همکاران آن فرد(که از دنیا رفته است) و اهالی «هنرمند» تئاتر، هیچگاه آن فرد را بابت این کار ضدانسانی و شنیع تخطئه نکردند و تا اخرین لحظه عمر از او حمایت نمودند. خانم امیر ابراهیمی هیچگاه به خاطر منتشر شدن آن فیلم بازداشت یا توبیخ نشد. حتی رسانهها و صدا و سیما تلاش کردند انتساب آن ویدیو به او را زیر سوال ببرند. خانم امیرابراهیمی به خاطر شکسته شدن حریم خصوصی و طبعا عمومی شدن شخصیترین لحظاتش، تصمیم گرفت از جامعه ایرانی دور شود تا بتواند در یک محیط بیگانه راحتتر با ان تروما کنار بیاید. این یک تصمیم قابل درک بود، اما تصمیمی کاملا شخصی بود و قطعا هیچ فشاری و اجباری از طرف حاکمیت روی او وجود نداشت. البته طبعا نمی شد انتظار داشت بعد از آن ماجرا، او بلافاصله به کار برگردد و دوباره در سینما و تلویزیون ظاهر شود. در زمان ان واقعه، خانم امیرابراهیمی ابدا بازیگر مشهور و طراز اولی نبود و برجسته ترین کارش، حضور در یک نقش سوم یا چهارم در سریال «نرگس» بود. با این اوصاف، استفاده از تعابیری چون «ققنوس از خاکستر برخاسته» و یک «قهرمان» و ...زیادهروی و مبالغه معمول در بین ایرانیهاست.

او در جشنوارهی سینمایی کشوری جایزه گرفت که سینمای آن به تابوشکنی و هرزهدری و تصویر کردن سیاهترین و زشتترین فانتزیهای جنسی و اخلاقی معروف است. سینمای فرانسه بلاتردید بیپردهترین و ضداخلاقترین سینمای جهان است. از سوی دیگر، دربارهی سینمایی حرف می زنیم که مفهومی به نام «پاپاراتزی» و تلاش برای به دست آوردن خصوصیترین و شخصیترین وجوه زندگی ستارهها و بازیگرها، نه تنها نقض حریم خصوصی آنان محسوب نمی شود، بلکه جزیی جداییناپذیر و ماهوی از صنعت است. با چنین مولفههایی، برندهی جایزه در فستیوالی که خروجی همین صنعت است، «پیروزی اخلاقی» و «فتح الفتوح» و «برخاستن ققنوس از خاکستر» ترسیم کردن، بیش از حد شیادانه است.