احساس غرور و بزرگی بعد از رسیدن به یک مقام ویژه ، میتواند تا حدی طبیعی به نظر بیاید، اما مرز این احساس طبیعی با حسی آسیب زا برای خود فرد و دیگران چیست؟
بسیاری از کسانی که به روانشناس یا مشاور، مراجعه میکنند، در میان جلسات متوجه میشوند که اساسا نیازشان را درست نشناخته بودند. و به همین علت به اهداف و برنامه هایشان نمیرسیدند و دست آورد مطلوبی نداشتند.
اینکه برخی استعداد هایمان ، با عموم افراد فرق داشته باشد را سخت و منفی نپنداریم. این هارا موهبتی بدانیم برای یک حرکت نوین . چرا که سکون و روزمرگی است که خمودگی می آورد نه نوگرایی.
فرد جامعه ستیز از روی انگیزه آنی و بدون فکر عملی می کند. به همین دلیل آنها دائما در معرض خطر هستند، اغلب بدون توجه به عواقب آن. دلیل بیشتر در معرض افسردگی و خودکشی قرار می گیرند.
چنین فردی در واقع، ارزش انسانیت افراد را به معنای یک انسان نمیداند. در دنیایی که تصور میشود هر روزه علم و فرهنگ پیشرفت میکند، تصور میشود دوران برده داری به اتمام رسیده؛ اما ظاهرا در برخی مناطق جهان،ارزش یک انسان را به اندازه یک سایه بان کاسته اند.
دنیای تجربیات ما نیز به همین صورت اند از ابتدای شروع خاطراتمان تا به الان، به هر جزئی از این سالها نگاه کنید جزء دیگری پدیدار میشود و همینطور هر پنجره ای، رو به پنجره ای دیگر و تجربه ای دیگر. شاید یک خانه اش تاریک، یک خانه اش روشناما تجربیات ما همچنان ادامه دارند، و بازهم میتوانیم پنجره دیگری را باز کنیم.
طبق تئوری ساخت تونل وحشت در ذهن افراد، اگر شما به خوبی و به طور مداوم سعی در ترساندن مردم از اشخاص و یا اوضاع داشته باشید و ماهرانه نیز عمل کنید، مردم دیگر انگشت اشارهشان به سمت شما نخواهد رفت.
بنا نیست همیشه همه چیز به راحتی برگزار و طی شود.بنا نیست همیشه همه چیز باب میل ما باشد. اما میتوانیم با خوشحالی بگذرانیم میتوانیم روزهای سخت همدیگر را با اندکی لبخند با اعطای مهربانی، کمی سهل کنیم.