به گزارش
روزپلاس؛ «هیچکس»(Nobody) محصول 2021 به نویسندگی درک کولستاد و کارگردانی ایلیا نایشولر، دربارهی پدری بسیار آرام بنام هاچ منسل است که در حومه شهری بزرگ در کانادا زندگی میکند.
او فردی کاملاً معمولی است که البته خشمی شدید در درون خود نهفته دارد. ناگهان روزی که دو دزد به خانه وی میآیند، این خشم فروخورده فوران میکند و داستانی بیرحمانه شروع میشود و راه خونینی باز میشود که در نهایت وی را مجبور به مقابله با چیزهایی میکند که روزگاری پشت سر گذاشته بود.
فیلم البته در یکسوم آغازین بسیار خوب و امیدوارکننده پیش می رود و در سکانس خشن زد و خورد در اتوبوس به اوج خود می رسد. گرچه همین سکانس هم به شدت یادآور سکانس معروف زدو خورد کاراکتر «دائه سو اوه» در آسانسور با چند ده نفر، در فیلم کرهای «همشاگردی»(Old Boy) محصول 2003 به کارگردانی پارک چان ووک است(گرچه در نهایت به پای آن سکانس درخشان و جاودانه نمی رسد)، لیکن به عنوان یک ادای دین، نمره قبولی می گیرد.
فیلم نایشولر در سکانسهای اولیه خود، با تدوین درست و به کارگیری ماهرانه عناصر صحنه، نوید یک نوع «اودیسه» مدرن را در قلب کلانشهرهای فولادی و سیمانی امروز می دهد. مردی میانسال، «هاچ منسل»، با چهرهای که خطوط آن نشان از رازهای رنجآلود گذشته دارد، گویی در قفس «روزمرگی» اسیر است. نام او «Hutch»(قفس) هم دقیقا دلالت بر همین اسارت دارد. او به ظاهر، در تعریف مدرن شهری، زندگی «آبرومند» و رو به راهی دارد. کاری دفتری در یک کارگاه تولیدی، حقوق مکفی، خانه و زندگی مرتب، همسری زیبا و دو فرزند دختر و پسر،...او یک «مرد خانواده» تیپیکال است، اما «راضی» نیست.
از این منظر، فیلم به لحاظ تماتیک به شدت یادآور قسمت چهارم انیمیشن محبوب «شرک» با عنوان «Shrek Forever After» است. یک «سلحشور» یا «رزمنده» قدیمی که اکنون مرد خانواده شده و در چنبرهی روزمرگی و غم معاش و معیشت گرفتار و با اندوه دوری از زندگی پرشور و البته خطرناک گذشته، روزها را سپری می کند.
به واقع ان قسمت از انیمیشن ظاهرا کودکانه شرک، در بطن خود یکی از فلسفیترین آثار سینمایی دو دهه اخیر هالیوود است. کارل اشمیت، فیلسوف سیاسی، متاله و حقوقدان معروف آلمانی(در دوران جمهوری وایمار و دوران حکومت رایش سوم)، در رساله معروف خود با عنوان «مفهوم امر سیاسی»، یکی از اتهاماتی که برای نظام لیبرال-سرمایهداری برمی شمرد، تبدیل ساحات مختلف زندگی به «fun» و گرفتن «جدیت» از ذات حیات فردی و جمعی است.
به باور اشمیت(تازه در دهه 1920)، نظام لیبرال –سرمایهداری روح سلحشوری و ستیهندگی را در انسانها می کشد و همه را همسطح و فرمانبردار می کند. فیلم «هیچکس» با گرتهبرداری از چنین تمی، تا پایان سکانس درگیری هاچ با اوباش جوان مست در اتوبوس، بسیار خوب جلو می رود. حقیقت آن است که همهی ما تماشاگران سینما، از یک سکانس زد و خورد، طبق الگوی کلاسیک که «آدم خوبه»، به ویژه دستتنها و با دست خالی، از پس مشتی انسان رذل برمی آید و تسمه از گرده آنها می کشد، عشق می کنیم. اما درست با پایان این سکانس، فیلم به ناگهان افول، و در واقع با سر سقوط می کند و از یک اودیسه مدرن تبدیل به یک کمیک استریپ بلاهتبار می شود.

گرچه فیلم در یک سوم ابتدایی خود هم یک فیلم «اصیل» نیست و به شدت الهامگرفته از دو فیلم کارگردان کانادایی معروف، دیوید کراننبرگ، یعنی فیلم «سابقه خشونت»(2005) و «وعدههای شرقی»(2007) است، لیکن در این یک سوم آغازین مولفههای یک اکشن تریلر کلاسیک را دارد. اما گویی ایلیا نایشولر به ناگهان کن فیکون شده و کمر به تمسخر خودش به عنوان کارگردان و مخاطبان اثر بسته، چرا که پروتاگونیست معقول، منطقی و باورپذیر او که در حین کتککاری چند باری هم مضروب می شود و حتی او را از شیشه اتوبوس به بیرون پرتاب می کنند، به ناگهان تبدیل به یک هیتمن(hitman) روبوتیک می شود که یک گروهان گنگستر روس چقر و بد بدن و مسلح به مسلسل اتوماتیک و تجهیزات کامل را مثل طالبی گندیده می ترکاند و خود صرفا خراشی بر صورتش می افتد که از قضاء خوشتیپترش می کند!

فیلم که در حال طی کردن روند معمول و باورپذیر روایت خود از یک هیتمن بازنشسته است، به ناگهان چنان در وادی اغراق و خالیبندی می افتد که روی فیلمهای مواد مخدری دهه هفتاد با حضور استاد جمشید هاشمپور(که بعدها هنرمندی و نبوغ بازیگری خود را بارها اثبات کرد) را هم سفید می کند. اوج این خالیبندی مضحک تهاجم تکنفره هاچ به مقر اصلی یولیان کوزنتسوف است که عملا مرز بین فیلم سینمایی و بازی ویدیویی تفنگی برداشته می شود.
جالب و قابلتامل اینجاست که خود کارگردان روستبار است، اما تصویر کاریکاتوری که از قتل عام نیروهای روس یولیان ارایه می دهد، بیشتر به یک نوع عقدهگشایی نمادین از سوی کارگردان با همتباران خود شبیه می شود. البته باید به یاد داشت که چند سالی هست که، با افزایش تنشهای سیاسی میان محور واشینگتن-لندن با مسکو، روسها به نوعی یکی از «بدمن»های تیپیک آثار هالیوودی را تشکیل می دهند، اما تیپسازی نایشولر بیشتر شبیه «خوشخدمتی» بلکه «خودشیرینی» برای آمریکاییها به نظر می رسد.

و این مخلوط آرتیستبازی و مضحکه باید هم با آن مثلا رویارویی لشکر آدمکشهای حرفهای یولیان با «ارتش» سه نفره هاچ، پدر و برادرخواندهاش به پایان می رسید. اما ای کاش دستکم در فصل نهایی فیلمش، کارگردان کمی خلاقیت و ابداع شخصی به خرج می داد، که نداد. آن سکانس که قرار است اوج شیرینکاری و حرفهای گری هاچ و برو بچ باشد، کپیبرداری واضحی از دو فیلم نسبتا بیربط، یعنی «تنها در خانه»(کریس کلمبوس/1990) و «از غروب تا سحرگاه»(رابرت رودیگز/1996) است. این چنین، فیلمی که با ظاهری بسیار جدی و عمیق آغاز شد، به سبک کمدیهای بزن و بکوب(به اضافه کمی انفجار و خونپاشی) به پایان رسید.
«هیچکس» ظاهرا قرار بود فیلمی اکشن با دلالتهای سیاسی نمادین علیه «شرارت» روسی باشد. در زیرمتن فیلم این پیام مستتر است که «دود از کنده بلند می شود» و حتی هیتمنهای بازنشسته غربی از پس گنگسترهای مخوف روسی با دار و دستههای آدمخوار آن برمی آیند. اما بحران خلاقیت نویسنده و کارگردان منجر به نقض غرض شد و یک فیلم ابر-قهرمانی کاریکاتوری رقم زد که بیشتر موجب خنده است. دریغ اصلی اما متوجه «باب اودنکرک» است که تا پایان سکانس اتوبوس خونین، نوید یک اکشنکار میانسال جذاب تازه برای سینما می دهد، اما در ادامه، با هنر فیلمساز، تبدیل به کپی ترحمانگیزی از «جیسون استاتهام» می شود.